اگر بخواهیم لیستی از تاثیرگذارترین افراد جهان در حوزه اقتصاد ایجاد کنیم، ری دالیو (Ray Dallio) قطعاً در آن لیست خواهد بود. دالیو مدیر و بنیانگذار یکی از بزرگ‌ترین صندوق‌های پوشش ریسک جهان، شرکت Bridgewater Associates است و نظرات وی، همواره مورد توجه سیاستمداران و اقتصاددانان جهان بوده است.

در ادامه، مقاله‌ای که دالیو در روز یکشنبه، ۲۶ بهمن ماه، منتشر کرده را می‌خوانید. این مقاله، تمام مسائل سیاسی و اقتصادی روز دنیا را بررسی و تحلیل کرده است.

نظم جهانی رسماً فروپاشیده است!

در کنفرانس امنیتی مونیخ، اکثر رهبران جهان، نظم جهانیِ پس از ۱۹۴۵ را مُرده اعلام کردند. تصویری که گزارش امنیتی ۲۰۲۶ از پشت‌پرده ترسیم می‌کند، عنوانش گویاست: «در حال تخریب». اگر علاقه‌مندید می‌توانید اینجا بخوانیدش.

به‌طور مشخص‌تر، فریدریش مرتس، صدراعظم آلمان گفت: «نظم جهانی‌ای که دهه‌ها برقرار بود، دیگر وجود ندارد» و ما در دوره‌ای از «سیاست قدرت‌های بزرگ» هستیم. او روشن کرد که آزادی «دیگر امری مسلّم نیست.» امانوئل مکرون، رئیس‌جمهور فرانسه، ارزیابی مرتس را تأیید کرد و گفت ساختارهای امنیتی قدیمی اروپا که به نظم جهانی قبلی وابسته بودند دیگر وجود ندارند و اروپا باید برای جنگ آماده شود. مارکو روبیو، وزیر امور خارجه آمریکا هم گفت ما در یک «دوران ژئوپلیتیک جدید» هستیم، چون «جهان قدیم» از بین رفته است.

به زبان خودم بگویم: ما الان در مرحله ۶ از چرخه بزرگ هستیم؛ مرحله‌ای که در آن بی‌نظمی بزرگی حاکم می‌شود، هیچ قانون پذیرفته‌شده‌ای وجود ندارد، زور حق را تعیین می‌کند و درگیری قدرت‌های بزرگ جریان دارد. سازوکار مرحله ۶ را به‌تفصیل در فصل ۶ کتابم، «اصولی برای مواجهه با نظم جهانی در حال تغییر»، با عنوان «چرخه بزرگ نظم و بی‌نظمی خارجی» شرح داده‌ام. پیش‌تر مجموعه‌ای طولانی از گزیده‌های فصل ۵ («چرخه بزرگ نظم و بی‌نظمی داخلی») را به اشتراک گذاشتم تا نشان دهم آنچه در ایالات متحده در جریان است چقدر با الگوی کلاسیک آن فصل همخوانی دارد. حالا کل فصل ۶ را اینجا قرار می‌دهم. با توجه به اینکه تقریباً اجماع جهانی شکل گرفته مبنی بر فروپاشی نظم پس از ۱۹۴۵ و ورود به نظمی نو، فکر می‌کنم ارزش وقت گذاشتن و خواندن دقیق را دارد.

فصل ۶: چرخه بزرگ نظم و بی‌نظمی خارجی

روابط بین مردم و نظم‌هایی که بر آن‌ها حاکم است، چه داخلی باشند چه خارجی، اساساً به همان شیوه عمل می‌کنند و با هم درآمیخته‌اند. در واقع، تا همین چند سده پیش هیچ تمایزی بین نظم‌های داخلی و خارجی وجود نداشت، چون مرزهای مشخص و مورد توافق متقابلی بین کشورها تعریف نشده بود. به همین دلیل، چرخه شش‌مرحله‌ای رفت‌وبرگشت بین نظم و بی‌نظمی که در فصل گذشته درباره تحولات درون کشورها توضیح دادم، عیناً بین کشورها هم عمل می‌کند، با یک استثنای مهم: روابط بین‌المللی بسیار بیشتر بر مدار قدرتِ خام می‌چرخد. دلیلش این است که هر نظام حکمرانی به ۱) قوانین مؤثر و مورد توافق و توان قانون‌گذاری، ۲) نیروی اجرایی (مثل پلیس)، ۳) نهاد داوری (مثل قاضی)، و ۴) پیامدهای روشن و متناسب با تخلف (مثل جریمه و زندان) که واقعاً اجرا شوند نیاز دارد و این ارکان یا در روابط بین کشورها اصلاً وجود ندارند، یا به اندازه نسخه داخلی‌شان کارآمد نیستند.

تلاش‌هایی برای قانون‌مندتر کردن نظم خارجی انجام شده (مثلاً جامعه ملل و سازمان ملل متحد)، اما در مجموع شکست خورده‌اند؛ چون این سازمان‌ها ثروت و قدرتی بیشتر از قدرتمندترین کشورهای عضوشان نداشته‌اند. وقتی یک کشور به‌تنهایی از مجموعه نهادهای بین‌المللی قدرتمندتر باشد، آن کشور قواعد بازی را تعیین می‌کند. مثلاً اگر آمریکا یا چین از سازمان ملل قوی‌تر باشند، این آن‌ها هستند که مسیر امور را مشخص می‌کنند، نه سازمان ملل. به یک دلیل ساده: قدرت، حرف آخر را می‌زند و ثروت و قدرت بین هم‌ترازها به‌ندرت بدون نبرد دست‌به‌دست می‌شود.

وقتی کشورهای قدرتمند اختلاف پیدا می‌کنند، وکیل نمی‌فرستند که در دادگاه دفاع کند. در عوض، همدیگر را تهدید می‌کنند و یا به توافق می‌رسند یا می‌جنگند. نظم بین‌المللی بسیار بیشتر از قانون جنگل پیروی می‌کند تا از حقوق بین‌الملل.

پنج نوع اصلی درگیری بین کشورها وجود دارد: جنگ‌های تجاری/اقتصادی، جنگ‌های فناوری، جنگ‌های سرمایه، جنگ‌های ژئوپلیتیکی و جنگ‌های نظامی. بیایید با تعریف مختصر آن‌ها شروع کنیم.

  1. جنگ‌های تجاری/اقتصادی: درگیری‌ها بر سر تعرفه‌ها، محدودیت‌های واردات/صادرات و روش‌های دیگر آسیب رساندن اقتصادی به رقیب
  2. جنگ‌های فناوری: درگیری‌ها بر سر اینکه کدام فناوری‌ها به اشتراک گذاشته شوند و کدام‌ها به‌عنوان جنبه‌های محافظت‌شده امنیت ملی نگه داشته شوند
  3. جنگ‌های ژئوپلیتیکی: درگیری‌ها بر سر قلمرو و اتحادها که از طریق مذاکرات و تعهدات صریح یا ضمنی حل می‌شوند، نه جنگیدن
  4. جنگ‌های سرمایه: درگیری‌هایی که از طریق ابزارهای مالی مانند تحریم‌ها (مثلاً قطع پول و اعتبار با مجازات نهادها و دولت‌هایی که آن را ارائه می‌دهند) و محدود کردن دسترسی خارجی به بازارهای سرمایه اعمال می‌شوند
  5. جنگ‌های نظامی: درگیری‌هایی که شامل تیراندازی واقعی و استقرار نیروهای نظامی هستند

بیشتر درگیری‌ها بین ملت‌ها در یک یا چند دسته از این دسته‌ها قرار می‌گیرند (جنگ سایبری، برای مثال، در همه آن‌ها نقش دارد). آن‌ها بر سر ثروت و قدرت و ایدئولوژی‌های مربوط به آن‌ها هستند.

در حالی که بیشتر این انواع جنگ‌ها شامل تیراندازی و کشتن نمی‌شوند، همه آن‌ها کشمکش‌های قدرت هستند. در بیشتر موارد، چهار نوع اول جنگ در طول زمان به‌عنوان رقابت‌های شدید بین ملت‌های رقیب تکامل می‌یابند تا زمانی که یک جنگ نظامی آغاز شود. این کشمکش‌ها و جنگ‌ها، چه شامل تیراندازی و کشتن باشند چه نباشند، اعمال قدرت یک طرف بر طرف دیگر هستند. آن‌ها می‌توانند تمام‌عیار یا محدود باشند، بسته به اینکه موضوع چقدر مهم است و قدرت‌های نسبی حریفان چیست. اما وقتی یک جنگ نظامی آغاز می‌شود، هر چهار بعد دیگر تا حد امکان به سلاح تبدیل می‌شوند.

همان‌طور که در چند فصل گذشته بحث شد، همه عواملی که چرخه‌های داخلی و خارجی را هدایت می‌کنند، تمایل دارند با هم بهبود یابند و بدتر شوند. وقتی اوضاع بد می‌شود، چیزهای بیشتری برای بحث کردن وجود دارد که منجر به تمایل بیشتر به جنگیدن می‌شود. این طبیعت انسان است و به همین دلیل است که ما چرخه بزرگ را داریم که بین دوران‌های خوب و بد نوسان می‌کند.

جنگ‌های تمام‌عیار معمولاً زمانی رخ می‌دهند که مسائل وجودی (مسائلی که برای موجودیت کشور آنقدر ضروری هستند که مردم حاضرند برای آن‌ها بجنگند و بمیرند) در میان باشد و نتوان آن‌ها را با روش‌های صلح‌آمیز حل کرد. جنگ‌هایی که از آن‌ها ناشی می‌شوند، روشن می‌کنند که کدام طرف به خواسته‌اش می‌رسد و در موضوعات بعدی برتری دارد. این وضوح درباره اینکه چه کسی قوانین را تعیین می‌کند، سپس به پایه‌ای برای یک نظم بین‌المللی جدید تبدیل می‌شود.

نمودار زیر چرخه‌های صلح و درگیری داخلی و خارجی در اروپا را از سال ۱۵۰۰ به بعد نشان می‌دهد که در مرگ‌ومیرهای ناشی از آن‌ها منعکس شده است. همان‌طور که می‌بینید، سه چرخه بزرگ افزایش و کاهش درگیری وجود داشت که به‌طور میانگین هر کدام حدود ۱۵۰ سال طول کشید. اگرچه جنگ‌های بزرگ داخلی و خارجی فقط مدت کوتاهی طول می‌کشند، آن‌ها معمولاً اوج درگیری‌های دیرینه‌ای هستند که به آن‌ها منجر شده‌اند.

در حالی که جنگ‌های جهانی اول و دوم به‌طور جداگانه توسط چرخه کلاسیک هدایت می‌شدند، به هم مرتبط نیز بودند.

همان‌طور که می‌بینید، هر چرخه شامل یک دوره نسبتاً طولانی صلح و رفاه بود (مانند رنسانس، روشنگری و انقلاب صنعتی) که بذرهای جنگ‌های خارجی وحشتناک و خشونت‌آمیز را کاشت (مانند جنگ سی‌ساله، جنگ‌های ناپلئونی و دو جنگ جهانی). هم دوران‌های صعودی (دوره‌های صلح و رفاه) و هم دوران‌های نزولی (دوره‌های رکود و جنگ) کل جهان را تحت تأثیر قرار دادند. همه کشورها وقتی قدرت‌های پیشرو رشد می‌کنند، شکوفا نمی‌شوند، زیرا کشورها به هزینه دیگران سود می‌برند. برای مثال، افول چین از حدود ۱۸۴۰ تا ۱۹۴۹، که به «قرن تحقیر» معروف است، به این دلیل رخ داد که قدرت‌های غربی و ژاپن از چین بهره‌کشی کردند.

همان‌طور که ادامه می‌دهید، به خاطر داشته باشید که دو چیز درباره جنگ که می‌توان بیشترین اطمینان را به آن‌ها داشت عبارتند از ۱) اینکه طبق برنامه پیش نخواهد رفت و ۲) اینکه بسیار بدتر از تصور خواهد بود. به همین دلایل است که بسیاری از اصولی که در ادامه می‌آیند درباره راه‌هایی برای اجتناب از جنگ‌های مسلحانه هستند. با این حال، چه به دلایل خوب جنگیده شوند چه بد، جنگ‌های مسلحانه رخ می‌دهند. برای روشن بودن، در حالی که من معتقدم بیشتر آن‌ها تراژیک هستند و به دلایل بی‌معنی جنگیده می‌شوند، برخی ارزش جنگیدن دارند زیرا عواقب نجنگیدن (مانند از دست دادن آزادی) غیرقابل تحمل خواهد بود.

نیروهای جاودانه و جهانی که تغییرات در نظم خارجی را ایجاد می‌کنند

همان‌طور که در فصل ۲ توضیح دادم، پس از منافع شخصی و بقای شخصی، جستجوی ثروت و قدرت چیزی است که بیشترین انگیزه را به افراد، خانواده‌ها، شرکت‌ها، ایالت‌ها و کشورها می‌دهد. از آنجا که ثروت از نظر توانایی ساختن قدرت نظامی، کنترل تجارت و تأثیرگذاری بر سایر ملت‌ها برابر با قدرت است، قدرت داخلی و نظامی دست در دست هم پیش می‌روند. برای خرید اسلحه (قدرت نظامی) پول لازم است و برای خرید کره (نیازهای هزینه‌های اجتماعی داخلی) هم پول لازم است. وقتی کشوری نتواند مقادیر کافی از هر کدام را فراهم کند، در برابر مخالفت‌های داخلی و خارجی آسیب‌پذیر می‌شود. از مطالعه سلسله‌های چینی و امپراتوری‌های اروپایی آموخته‌ام که قدرت مالی برای هزینه کردن بیشتر از رقبا، یکی از مهم‌ترین قدرت‌هایی است که یک کشور می‌تواند داشته باشد. به این ترتیب بود که ایالات متحده در جنگ سرد اتحاد جماهیر شوروی را شکست داد. به اندازه کافی پول را به روش‌های درست خرج کنید و مجبور نیستید جنگ مسلحانه داشته باشید. موفقیت بلندمدت به حفظ هم «اسلحه» و هم «کره» بدون ایجاد افراط‌هایی که به افول آن‌ها منجر می‌شود، بستگی دارد. به عبارت دیگر، یک کشور باید از نظر مالی به اندازه کافی قوی باشد تا هم استاندارد زندگی خوبی به مردمش بدهد و هم از دشمنان خارجی محافظت کند. کشورهای واقعاً موفق توانسته‌اند این کار را برای ۲۰۰ تا ۳۰۰ سال انجام دهند. هیچ‌کدام نتوانسته‌اند برای همیشه این کار را انجام دهند.

درگیری زمانی به وجود می‌آید که قدرت غالب شروع به تضعیف کند یا یک قدرت نوظهور از نظر قدرت به آن نزدیک شود – یا هر دو. بزرگ‌ترین ریسک جنگ نظامی زمانی است که هر دو طرف ۱) قدرت‌های نظامی تقریباً قابل مقایسه و ۲) اختلافات آشتی‌ناپذیر و وجودی داشته باشند. تا زمان نگارش این مطلب، بالقوه‌ترین درگیری انفجاری، درگیری بین ایالات متحده و چین بر سر تایوان است.

انتخابی که کشورهای متخاصم با آن روبرو هستند – یا جنگیدن یا عقب‌نشینی – بسیار دشوار است. هر دو پرهزینه هستند – جنگیدن از نظر جان‌ها و پول، و عقب‌نشینی از نظر از دست دادن جایگاه، زیرا نشان‌دهنده ضعف است که منجر به کاهش حمایت می‌شود. وقتی دو موجودیت رقیب هر کدام قدرت نابود کردن دیگری را دارند، هر دو باید اعتماد فوق‌العاده بالایی داشته باشند که توسط دیگری به‌طور غیرقابل قبولی آسیب نمی‌بینند یا کشته نمی‌شوند. با این حال، مدیریت خوب معضل زندانی بسیار نادر است.

در حالی که در روابط بین‌المللی قانونی جز آنچه قدرتمندترین‌ها بر خود تحمیل می‌کنند وجود ندارد، برخی رویکردها نتایج بهتری از دیگران تولید می‌کنند. به‌طور مشخص، آن‌هایی که احتمال بیشتری دارند به نتایج برد-برد منجر شوند، بهتر از آن‌هایی هستند که به نتایج باخت-باخت منجر می‌شوند. از این رو این اصل بسیار مهم: برای رسیدن به نتایج برد-برد بیشتر، باید با در نظر گرفتن آنچه برای طرف مقابل و برای خود مهم‌تر است مذاکره کرد و دانست چگونه آن‌ها را معامله کرد.

همکاری‌های ماهرانه برای تولید روابط برد-برد که هم ثروت و قدرت را افزایش می‌دهند و هم آن را به‌خوبی تقسیم می‌کنند، بسیار پاداش‌دهنده‌تر و بسیار کم‌دردتر از جنگ‌هایی هستند که منجر به تسلط یک طرف بر دیگری می‌شوند. دیدن چیزها از چشم حریف و شناسایی واضح و ابلاغ خطوط قرمز خود به آن‌ها (یعنی آنچه نمی‌تواند مصالحه شود) کلیدهای انجام خوب این کار هستند. پیروزی به معنای به دست آوردن چیزهایی است که مهم‌ترین هستند بدون از دست دادن چیزهایی که مهم‌ترین هستند، بنابراین جنگ‌هایی که از نظر جان‌ها و پول بسیار بیشتر از مزایایی که فراهم می‌کنند هزینه دارند، احمقانه هستند. اما جنگ‌های «احمقانه» همچنان همیشه به دلایلی که توضیح خواهم داد رخ می‌دهند.

لغزیدن به جنگ‌های احمقانه بسیار آسان است به دلیل الف) معضل زندانی، ب) فرآیند تشدید تلافی‌جویانه، ج) هزینه‌های درک‌شده عقب‌نشینی برای قدرت در حال افول، و د) سوءتفاهم‌های موجود وقتی تصمیم‌گیری باید سریع باشد. قدرت‌های بزرگ رقیب معمولاً خود را در معضل زندانی می‌یابند؛ آن‌ها باید راه‌هایی برای اطمینان دادن به دیگری داشته باشند که سعی نخواهند کرد آن‌ها را بکشند تا دیگری اول سعی نکند آن‌ها را بکشد. تشدیدهای تلافی‌جویانه خطرناک هستند زیرا هر طرف را ملزم می‌کنند که تشدید کند یا آنچه دشمن در حرکت آخر گرفته را از دست بدهد؛ مانند بازی جوجه است – آن را خیلی جلو ببرید و یک تصادف رو در رو رخ می‌دهد.

درخواست‌های غیرصادقانه و احساسی که مردم را برمی‌انگیزند، خطرات جنگ‌های احمقانه را افزایش می‌دهند، بنابراین بهتر است رهبران در توضیح وضعیت و نحوه برخورد با آن صادق و متفکر باشند (این به‌ویژه در یک دموکراسی که نظرات جمعیت اهمیت دارد، ضروری است). بدترین چیز زمانی است که رهبران در برخورد با جمعیت‌های خود غیرصادقانه و احساسی هستند، و حتی بدتر زمانی است که رسانه‌ها را تصاحب می‌کنند.

به‌طور کلی، تمایل به حرکت بین روابط برد-برد و روابط باخت-باخت به شکل چرخه‌ای رخ می‌دهد. مردم و امپراتوری‌ها در دوران‌های خوب احتمال بیشتری دارد که روابط همکارانه داشته باشند و در دوران‌های بد بجنگند. وقتی قدرت بزرگ موجود نسبت به یک قدرت در حال ظهور در حال افول است، تمایل طبیعی دارد که بخواهد وضع موجود یا قوانین موجود را حفظ کند، در حالی که قدرت در حال ظهور می‌خواهد آن‌ها را مطابق با واقعیت‌های در حال تغییر در عمل تغییر دهد.

در حالی که درباره بخش عشق ضرب‌المثل «در عشق و جنگ همه چیز مباح است» نمی‌دانم، می‌دانم که بخش جنگ درست است. به‌عنوان مثال، در جنگ انقلابی آمریکا، وقتی بریتانیایی‌ها برای نبرد در صف‌ها ایستادند و انقلابیون آمریکایی از پشت درختان به آن‌ها شلیک کردند، بریتانیایی‌ها فکر کردند این غیرمنصفانه است و شکایت کردند. انقلابیون با این باور که بریتانیایی‌ها احمق بودند و آرمان استقلال و آزادی تغییر قوانین جنگ را توجیه می‌کرد، پیروز شدند. این فقط همین‌طور است.

این من را به یک اصل نهایی می‌رساند: قدرت داشته باشید، به قدرت احترام بگذارید و از قدرت عاقلانه استفاده کنید. داشتن قدرت خوب است زیرا قدرت همیشه بر توافقات، قواعد و قوانین غلبه خواهد کرد. وقتی کار به جاهای باریک بکشد، کسانی که قدرت اجرای تفسیر خود از قواعد و قوانین یا واژگون کردن آن‌ها را دارند، آنچه می‌خواهند را به دست خواهند آورد. احترام به قدرت مهم است زیرا هوشمندانه نیست که جنگی را بجنگید که قرار است ببازید؛ ترجیحاً بهترین توافق ممکن را مذاکره کنید (مگر اینکه کسی بخواهد شهید شود، که معمولاً به دلایل احمقانه ایگو است نه دلایل استراتژیک عاقلانه). همچنین استفاده عاقلانه از قدرت مهم است. استفاده عاقلانه از قدرت لزوماً به معنای مجبور کردن دیگران به دادن آنچه می‌خواهید نیست – یعنی قلدری کردن با آن‌ها. این شامل تشخیص این است که سخاوت و اعتماد نیروهای قدرتمندی برای تولید روابط برد-برد هستند که به‌طرز فوق‌العاده‌ای پاداش‌دهنده‌تر از روابط باخت-باخت هستند. به عبارت دیگر، اغلب اوقات استفاده از «قدرت‌های سخت» بهترین مسیر نیست و استفاده از «قدرت‌های نرم» ترجیح داده می‌شود.

وقتی درباره نحوه استفاده عاقلانه از قدرت فکر می‌کنید، تصمیم‌گیری درباره اینکه چه زمانی به توافق برسید و چه زمانی بجنگید نیز مهم است. برای انجام این کار، یک طرف باید تصور کند که قدرتش در طول زمان چگونه تغییر خواهد کرد. مطلوب است که از قدرت خود برای مذاکره یک توافق، اجرای یک توافق یا جنگیدن یک جنگ زمانی استفاده کنید که قدرت شما در اوج است. این به این معناست که اگر قدرت نسبی شما در حال افول است، زود جنگیدن سود می‌دهد و اگر در حال افزایش است، دیرتر جنگیدن.

اگر کسی در یک رابطه باخت-باخت است، باید به هر طریقی از آن خارج شود، ترجیحاً از طریق جدایی، هرچند احتمالاً از طریق جنگ. برای مدیریت عاقلانه قدرت، معمولاً بهتر است آن را نشان ندهید زیرا معمولاً باعث می‌شود دیگران احساس تهدید کنند و قدرت‌های تهدیدآمیز خود را بسازند، که منجر به تشدید متقابل می‌شود که هر دو را تهدید می‌کند. قدرت معمولاً بهتر است مانند یک چاقوی پنهان مدیریت شود که می‌تواند در صورت درگیری بیرون آورده شود. اما مواقعی وجود دارد که نشان دادن قدرت و تهدید به استفاده از آن برای بهبود موقعیت مذاکراتی و جلوگیری از درگیری مؤثرتر است. دانستن اینکه چه چیزی برای طرف مقابل بیشترین و کمترین اهمیت را دارد، به‌ویژه اینکه برای چه چیزی خواهند جنگید و برای چه چیزی نخواهند جنگید، به شما اجازه می‌دهد به سمت یک تعادل حرکت کنید که هر دو طرف آن را حل‌وفصل منصفانه یک اختلاف بدانند.

اگرچه به‌طور کلی داشتن قدرت مطلوب است، نداشتن قدرتی که به آن نیاز ندارید نیز مطلوب است. این به این دلیل است که حفظ قدرت منابع را مصرف می‌کند، مهم‌تر از همه زمان و پول شما را. همچنین، با قدرت بار مسئولیت‌ها می‌آید. من اغلب تحت تأثیر قرار گرفته‌ام که چقدر افراد کم‌قدرت‌تر می‌توانند نسبت به افراد قدرتمندتر شادتر باشند.

مطالعه موردی: جنگ جهانی دوم

اکنون که پویایی‌ها و اصولی را که چرخه نظم و بی‌نظمی خارجی را هدایت می‌کنند پوشش دادیم، که با نگاه به موارد بسیاری استخراج شدند، می‌خواهم به‌طور خلاصه به مورد جنگ جهانی دوم نگاه کنم زیرا جدیدترین نمونه از پویایی نمادین گذار از صلح به جنگ را ارائه می‌دهد. اگرچه این فقط یک مورد است، به‌وضوح نشان می‌دهد که چگونه همگرایی سه چرخه بزرگ – یعنی نیروهای همپوشان و مرتبط چرخه پول و اعتبار، چرخه نظم/بی‌نظمی داخلی و چرخه نظم/بی‌نظمی خارجی – شرایط را برای یک جنگ فاجعه‌بار ایجاد کرد و پایه‌های یک نظم جهانی جدید را گذاشت. در حالی که داستان‌های این دوره به‌خودی‌خود بسیار جالب هستند، به‌ویژه مهم هستند زیرا درس‌هایی ارائه می‌دهند که به ما کمک می‌کند درباره آنچه اکنون در حال وقوع است و آنچه ممکن است در پیش باشد فکر کنیم. مهم‌تر از همه، ایالات متحده و چین در یک جنگ اقتصادی هستند که به‌طور قابل تصور می‌تواند به یک جنگ نظامی تبدیل شود و مقایسه‌های بین دهه ۱۹۳۰ و امروز بینش‌های ارزشمندی درباره آنچه ممکن است رخ دهد و چگونه از یک جنگ وحشتناک اجتناب کنیم ارائه می‌دهد.

مسیر به سوی جنگ

برای کمک به انتقال تصویر دهه ۱۹۳۰، نقاط برجسته ژئوپلیتیکی منتهی به شروع رسمی جنگ در اروپا در سال ۱۹۳۹ و بمباران پرل هاربر در سال ۱۹۴۱ را مرور خواهم کرد. سپس به‌سرعت از جنگ و شروع نظم جهانی جدید در سال ۱۹۴۵، با ایالات متحده در اوج قدرتش، عبور خواهم کرد.

رکود جهانی که پس از سقوط بزرگ ۱۹۲۹ آمد، منجر به درگیری‌های داخلی بزرگ بر سر ثروت در تقریباً همه کشورها شد. این باعث شد آن‌ها به سمت رهبران و سیاست‌های پوپولیست‌تر، خودکامه‌تر، ناسیونالیستی‌تر و نظامی‌گرایانه‌تر بروند. این حرکات یا به راست بود یا به چپ و در درجات متفاوت، با توجه به شرایط کشورها و قدرت سنت‌های دموکراتیک یا خودکامه‌شان رخ داد. در آلمان، ژاپن، ایتالیا و اسپانیا، شرایط اقتصادی بسیار بد و سنت‌های دموکراتیک کمتر تثبیت‌شده منجر به درگیری‌های داخلی شدید و چرخش به سمت رهبران پوپولیست/خودکامه راست (یعنی فاشیست‌ها) شد، همان‌طور که در نقاط مختلف زمانی اتحاد جماهیر شوروی و چین، که آن‌ها نیز شرایط شدیدی را تحمل کردند و هیچ تجربه‌ای با دموکراسی نداشتند، به سمت رهبران پوپولیست/خودکامه چپ (یعنی کمونیست‌ها) چرخیدند. آمریکا و بریتانیا سنت‌های دموکراتیک بسیار قوی‌تر و شرایط اقتصادی کمتر شدید داشتند، بنابراین پوپولیست‌تر و خودکامه‌تر از آنچه بودند شدند، اما نه به اندازه سایر ملت‌ها.

آلمان و ژاپن

در حالی که آلمان قبلاً پس از جنگ جهانی اول زیر بار بدهی‌های غرامت عظیم قرار گرفته بود، تا سال ۱۹۲۹ شروع به خروج از زیر یوغ آن‌ها از طریق طرح یانگ کرده بود که تسهیل قابل توجه بدهی و خروج نیروهای خارجی از آلمان تا سال ۱۹۳۰ را فراهم می‌کرد. اما رکود جهانی آلمان را سخت ضربه زد و منجر به نزدیک به ۲۵ درصد بیکاری، ورشکستگی‌های گسترده و فقر وسیع شد. همان‌طور که معمول است، کشمکشی بین پوپولیست‌های چپ (کمونیست‌ها) و پوپولیست‌های راست (فاشیست‌ها) وجود داشت. آدولف هیتلر، پوپولیست/فاشیست پیشرو، از حال و هوای تحقیر ملی بهره برد تا خشم ناسیونالیستی ایجاد کند و معاهده ورسای و کشورهایی که آن را تحمیل کردند را به‌عنوان دشمن معرفی کند. او یک برنامه ناسیونالیستی ۲۵ ماده‌ای ایجاد کرد و حمایت را حول آن بسیج کرد. در پاسخ به درگیری‌های داخلی و تمایل به بازگرداندن نظم، هیتلر در ژانویه ۱۹۳۳ به‌عنوان صدراعظم منصوب شد و حمایت گسترده‌ای برای حزب نازی خود از صنعتگرانی که از کمونیست‌ها می‌ترسیدند جلب کرد. دو ماه بعد، حزب نازی بیشترین حمایت و بیشترین کرسی‌ها را در پارلمان آلمان (رایشتاگ) به دست آورد.

هیتلر از پرداخت هرگونه بدهی غرامت بیشتر امتناع کرد، جامعه ملل را ترک کرد و در سال ۱۹۳۴ کنترل خودکامه آلمان را به دست گرفت. با داشتن نقش‌های دوگانه صدراعظم و رئیس‌جمهور، رهبر عالی کشور شد. در دموکراسی‌ها همیشه قوانینی وجود دارد که به رهبران اجازه می‌دهد قدرت‌های ویژه‌ای را به چنگ آورند؛ هیتلر همه آن‌ها را تصاحب کرد. او ماده ۴۸ قانون اساسی وایمار را برای پایان دادن به بسیاری از حقوق مدنی و سرکوب مخالفت سیاسی کمونیست‌ها به کار گرفت و تصویب قانون توان‌بخشی را که به او اجازه می‌داد بدون تأیید رایشتاگ و رئیس‌جمهور قوانین وضع کند، اجباری کرد. او در برابر هر مخالفتی بی‌رحم بود – روزنامه‌ها و شرکت‌های پخش را سانسور یا کنترل کرد، یک نیروی پلیس مخفی (گشتاپو) برای ریشه‌کن کردن و له کردن مخالفت ایجاد کرد، یهودیان را از حقوق شهروندی‌شان محروم کرد، مالیه کلیسای پروتستان را مصادره کرد و مقامات کلیسایی که با او مخالفت می‌کردند را بازداشت کرد. با اعلام برتری نژاد آریایی، غیرآریایی‌ها را از خدمت در دولت منع کرد.

هیتلر همان رویکرد خودکامه/فاشیستی را برای بازسازی اقتصاد آلمان، همراه با برنامه‌های محرک مالی و پولی بزرگ به کار گرفت. او کسب‌وکارهای دولتی را خصوصی کرد و سرمایه‌گذاری شرکتی را تشویق کرد و به‌طور تهاجمی برای بالا بردن استانداردهای زندگی آلمانی‌های آریایی اقدام کرد. برای مثال، او فولکس‌واگن را برای مقرون‌به‌صرفه و در دسترس کردن خودروها راه‌اندازی کرد و ساخت اتوبان را هدایت کرد. او این هزینه‌های دولتی افزایش‌یافته را با وادار کردن بانک‌ها به خرید اوراق قرضه دولتی تأمین مالی کرد. بدهی‌هایی که ایجاد شد با درآمد شرکت‌ها و پولی‌سازی بدهی توسط بانک مرکزی (رایشبانک) بازپرداخت شد. این سیاست‌های مالی به‌طور کلی در دستیابی به اهداف هیتلر به‌خوبی عمل کردند. این مثال دیگری است از اینکه چگونه قرض گرفتن به ارز خود و افزایش بدهی و کسری خود می‌تواند بسیار مولد باشد اگر پول قرض‌گرفته‌شده در سرمایه‌گذاری‌هایی که بهره‌وری را افزایش می‌دهند و جریان نقدی بیش از کافی برای خدمت‌رسانی به بدهی تولید می‌کنند، قرار گیرد. حتی اگر ۱۰۰ درصد خدمت‌رسانی بدهی را پوشش ندهد، می‌تواند در دستیابی به اهداف اقتصادی کشور بسیار مقرون‌به‌صرفه باشد.

در مورد اثرات اقتصادی این سیاست‌ها، وقتی هیتلر در سال ۱۹۳۳ به قدرت رسید، نرخ بیکاری ۲۵ درصد بود. تا سال ۱۹۳۸ به صفر رسید. درآمد سرانه در پنج سال پس از به قدرت رسیدن هیتلر ۲۲ درصد افزایش یافت و رشد واقعی بین سالهای ۱۹۳۴ و ۱۹۳۸ به‌طور متوسط بیش از ۸ درصد در سال بود. همان‌طور که در نمودارهای زیر نشان داده شده، سهام آلمان در یک روند ثابت بین سال‌های ۱۹۳۳ و ۱۹۳۸، تا شروع جنگ داغ، نزدیک به ۷۰ درصد رشد کرد.

در سال ۱۹۳۵، هیتلر شروع به ساختن ارتش کرد و خدمت سربازی را برای آریایی‌ها اجباری کرد. هزینه‌های نظامی آلمان بسیار سریع‌تر از هر کشور دیگری افزایش یافت زیرا اقتصاد آلمان به منابع بیشتری برای تغذیه خود نیاز داشت و قصد داشت از قدرت نظامی‌اش برای تصاحب آن‌ها استفاده کند.

مانند آلمان، ژاپن نیز به‌طور استثنایی از رکود ضربه سختی خورد و در پاسخ خودکامه‌تر شد. ژاپن به‌ویژه در برابر رکود آسیب‌پذیر بود زیرا به‌عنوان یک کشور جزیره‌ای بدون منابع طبیعی کافی، برای درآمد جهت واردات ضروریات به صادرات متکی بود. وقتی صادراتش بین سال‌های ۱۹۲۹ و ۱۹۳۱ حدود ۵۰ درصد کاهش یافت، ژاپن از نظر اقتصادی ویران شد. در سال ۱۹۳۱، ژاپن ورشکست شد – یعنی مجبور شد ذخایر طلای خود را کاهش دهد، استاندارد طلا را رها کند و ارز خود را شناور کند که آن را آنقدر کاهش ارزش داد که ژاپن قدرت خرید خود را از دست داد. این شرایط وحشتناک و شکاف‌های ثروت بزرگ منجر به درگیری بین چپ و راست شد. تا سال ۱۹۳۲، موج عظیمی از ناسیونالیسم و نظامی‌گری راست‌گرایانه به امید اینکه نظم و ثبات اقتصادی بتواند به زور بازگردانده شود، وجود داشت. ژاپن برای به دست آوردن منابع طبیعی (مانند نفت، آهن، زغال‌سنگ و لاستیک) و منابع انسانی (یعنی کار بردگی) که نیاز داشت، با تصاحب آن‌ها از کشورهای دیگر، حرکت کرد و در سال ۱۹۳۱ به منچوری حمله کرد و در سراسر چین و آسیا گسترش یافت. مانند آلمان، می‌توان استدلال کرد که مسیر تهاجم نظامی ژاپن برای به دست آوردن منابع مورد نیاز، مقرون‌به‌صرفه‌تر از تکیه بر شیوه‌های تجاری و اقتصادی کلاسیک بود. در سال ۱۹۳۴، قحطی شدیدی در بخش‌هایی از ژاپن رخ داد که آشفتگی سیاسی بیشتری ایجاد کرد و جنبش راست‌گرایانه، نظامی‌گرایانه، ناسیونالیستی و توسعه‌طلبانه را تقویت کرد.

در سال‌های بعد، اقتصاد فرماندهی فاشیستی از بالا به پایین ژاپن قوی‌تر شد و یک مجتمع نظامی-صنعتی برای محافظت از پایگاه‌های موجودش در شرق آسیا و شمال چین و حمایت از تجاوزاتش به کشورهای دیگر ساخت. همان‌طور که در آلمان نیز چنین بود، در حالی که بیشتر شرکت‌های ژاپنی خصوصی باقی ماندند، تولیدشان توسط دولت کنترل می‌شد.

فاشیسم چیست؟ سه انتخاب بزرگ زیر را در نظر بگیرید که یک کشور هنگام انتخاب رویکرد حکمرانی خود باید انجام دهد:

۱) تصمیم‌گیری از پایین به بالا (دموکراتیک) یا از بالا به پایین (خودکامه)، ۲) مالکیت سرمایه‌داری یا کمونیستی (با سوسیالیسم در میانه) بر تولید، و ۳) فردگرایانه (که رفاه فرد را با اهمیت بالا در نظر می‌گیرد) یا جمع‌گرایانه (که رفاه کل را با اهمیت بالا در نظر می‌گیرد). از هر دسته یکی را که معتقدید رویکرد ترجیحی است انتخاب کنید. فاشیسم خودکامه، سرمایه‌دارانه و جمع‌گرایانه است.

فاشیست‌ها معتقدند که رهبری خودکامه از بالا به پایین، که در آن دولت تولید شرکت‌های خصوصی را به گونه‌ای هدایت می‌کند که رضایت فردی تابع موفقیت ملی شود، بهترین راه برای ثروتمندتر و قدرتمندتر کردن کشور و مردمش است.

آمریکا و متفقین

در آمریکا، مشکلات بدهی پس از ۱۹۲۹ برای بانک‌های آمریکایی ویرانگر شد که وام‌دهی آن‌ها در سراسر جهان را محدود کرد و به وام‌گیرندگان بین‌المللی آسیب رساند. در همان زمان، رکود تقاضای ضعیف ایجاد کرد که منجر به سقوط واردات آمریکا و فروش سایر کشورها به آمریکا شد. با تضعیف درآمدها، تقاضا کاهش یافت و مشکلات اعتباری بیشتری در یک مارپیچ نزولی اقتصادی خودتقویت‌کننده رخ داد. آمریکا با چرخش به سمت حمایت‌گرایی برای حفظ مشاغل، افزایش تعرفه‌ها از طریق تصویب قانون تعرفه اسموت-هاولی در سال ۱۹۳۰ پاسخ داد که شرایط اقتصادی را در کشورهای دیگر بیشتر تضعیف کرد.

افزایش تعرفه‌ها برای محافظت از کسب‌وکارها و مشاغل داخلی در دوران‌های اقتصادی بد رایج است، اما منجر به کاهش کارایی می‌شود زیرا تولید در جایی که می‌تواند به کارآمدترین شکل انجام شود، صورت نمی‌گیرد. در نهایت، تعرفه‌ها به ضعف اقتصادی جهانی بیشتر کمک می‌کنند، زیرا جنگ‌های تعرفه‌ای باعث می‌شود کشورهایی که آن‌ها را اعمال می‌کنند صادرات خود را از دست بدهند. با این حال، تعرفه‌ها به نهادهایی که توسط آن‌ها محافظت می‌شوند سود می‌رسانند و می‌توانند حمایت سیاسی برای رهبرانی که آن‌ها را اعمال می‌کنند ایجاد کنند.

اتحاد جماهیر شوروی هنوز از انقلاب و جنگ داخلی ویرانگر ۱۹۱۷-۲۲، یک جنگ باخته با آلمان، یک جنگ پرهزینه با لهستان و قحطی ۱۹۲۱ بهبود نیافته بود و در طول دهه ۱۹۳۰ گرفتار پاکسازی‌های سیاسی و سختی‌های اقتصادی بود. چین نیز از جنگ داخلی، فقر و قحطی ۱۹۲۸-۳۰ رنج می‌برد. بنابراین، وقتی اوضاع در ۱۹۳۰ بدتر شد و تعرفه‌ها آغاز شدند، شرایط بد در آن کشورها به شرایط ناامیدکننده تبدیل شد.

برای بدتر کردن اوضاع، خشکسالی‌هایی در آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی در دهه ۱۹۳۰ رخ داد. اعمال مضر طبیعت (مانند خشکسالی‌ها، سیل‌ها و طاعون‌ها) اغلب دوره‌های سختی اقتصادی بزرگ ایجاد می‌کنند که وقتی با سایر شرایط نامساعد ترکیب شوند، منجر به دوره‌های درگیری بزرگ می‌شوند. در ترکیب با سیاست‌های دولتی افراطی، میلیون‌ها نفر در اتحاد جماهیر شوروی جان باختند. در همان زمان، درگیری‌های سیاسی داخلی و ترس از آلمان نازی منجر به پاکسازی صدها هزار نفر شد که به جاسوسی متهم شدند و بدون محاکمه تیرباران شدند.

رکودهای تورم‌زدا بحران‌های بدهی هستند که ناشی از نبود پول کافی در دست بدهکاران برای خدمت‌رسانی به بدهی‌هایشان است. آن‌ها به‌ناچار منجر به چاپ پول، بازساختاردهی بدهی و برنامه‌های هزینه‌های دولتی می‌شوند که عرضه پول و اعتبار را افزایش می‌دهند و ارزش آن‌ها را کاهش می‌دهند. تنها سؤال این است که چقدر طول می‌کشد تا مقامات دولتی این اقدام را انجام دهند.

در مورد آمریکا، سه سال و نیم از سقوط در اکتبر ۱۹۲۹ تا اقدامات فرانکلین دی. روزولت رئیس‌جمهور در مارس ۱۹۳۳ طول کشید. در ۱۰۰ روز اول روزولت در دفتر، او چندین برنامه هزینه‌های دولتی عظیم ایجاد کرد که از طریق افزایش مالیات‌های بزرگ و کسری بودجه‌های بزرگ تأمین مالی شده با بدهی که فدرال رزرو آن را پولی کرد، پرداخت شد. او برنامه‌های شغلی، بیمه بیکاری، حمایت‌های تأمین اجتماعی و برنامه‌های دوستدار کارگر و اتحادیه را ایجاد کرد. پس از لایحه مالیاتی ۱۹۳۵ او، که در آن زمان به‌طور عامه «مالیات خیس کردن ثروتمندان» نامیده می‌شد، بالاترین نرخ مالیات بر درآمد نهایی برای افراد به ۷۵ درصد رسید (در مقابل حداقل ۲۵ درصد در ۱۹۳۰). تا سال ۱۹۴۱، بالاترین نرخ مالیات شخصی ۸۱ درصد بود و بالاترین نرخ مالیات شرکتی ۳۱ درصد بود که از ۱۲ درصد در ۱۹۳۰ شروع شده بود. روزولت همچنین تعدادی مالیات دیگر وضع کرد. علی‌رغم همه این مالیات‌ها و بهبود اقتصاد که به افزایش درآمد مالیاتی کمک کرد، کسری بودجه از حدود ۱ درصد تولید ناخالص داخلی به حدود ۴ درصد تولید ناخالص داخلی افزایش یافت زیرا افزایش هزینه‌ها بسیار بزرگ بود. از ۱۹۳۳ تا پایان ۱۹۳۶ بازار سهام بیش از ۲۰۰ درصد بازده داشت و اقتصاد با نرخ واقعی متوسط سوزاننده حدود ۹ درصد رشد کرد.

در سال ۱۹۳۶، فدرال رزرو پول و اعتبار را برای مبارزه با تورم و کند کردن اقتصاد در حال داغ شدن سخت کرد که باعث شد اقتصاد شکننده آمریکا دوباره به رکود سقوط کند و سایر اقتصادهای بزرگ با آن تضعیف شوند و تنش‌ها را در درون و بین کشورها بیشتر افزایش دهد.

در همین حال در اروپا، درگیری در اسپانیا بین پوپولیست‌های چپ (کمونیست‌ها) و پوپولیست‌های راست (فاشیست‌ها) به جنگ داخلی وحشیانه اسپانیا شعله‌ور شد. فرانکوی راست‌گرا، با حمایت هیتلر، در پاکسازی مخالفت چپ‌گرا در اسپانیا موفق شد.

در دوره‌های بحران اقتصادی شدید و شکاف‌های ثروت بزرگ، معمولاً بازتوزیع‌های ثروت به‌طور انقلابی بزرگ رخ می‌دهد. وقتی به‌صورت صلح‌آمیز انجام شوند، از طریق افزایش مالیات‌های بزرگ بر ثروتمندان و افزایش بزرگ در عرضه پول که ادعاهای بدهکاران را کاهش ارزش می‌دهد محقق می‌شوند، و وقتی به‌صورت خشونت‌آمیز انجام شوند، از طریق مصادره اجباری دارایی‌ها محقق می‌شوند. در آمریکا و بریتانیا، در حالی که بازتوزیع‌های ثروت و قدرت سیاسی وجود داشت، سرمایه‌داری و دموکراسی حفظ شدند. در آلمان، ژاپن، ایتالیا و اسپانیا چنین نشد.

قبل از جنگ مسلحانه معمولاً یک جنگ اقتصادی وجود دارد. همان‌طور که معمول است، قبل از اعلام جنگ‌های تمام‌عیار، حدود یک دهه جنگ‌های اقتصادی، فناوری، ژئوپلیتیکی و سرمایه وجود دارد که طی آن قدرت‌های متخاصم یکدیگر را تهدید می‌کنند و حدود قدرت یکدیگر را آزمایش می‌کنند. در حالی که ۱۹۳۹ و ۱۹۴۱ به‌عنوان شروع رسمی جنگ‌ها در اروپا و اقیانوس آرام شناخته می‌شوند، درگیری‌ها واقعاً حدود ۱۰ سال قبل از آن آغاز شدند. علاوه بر درگیری‌های با انگیزه اقتصادی درون کشورها و تغییرات سیاسی ناشی از آن‌ها، همه این کشورها با افزایش درگیری‌های اقتصادی خارجی مواجه شدند زیرا برای سهم بیشتر از یک کیک اقتصادی در حال کوچک شدن می‌جنگیدند. از آنجا که قدرت، و نه قانون، بر روابط بین‌المللی حاکم است، آلمان و ژاپن توسعه‌طلب‌تر شدند و به‌طور فزاینده شروع به آزمایش بریتانیا، آمریکا و فرانسه در رقابت بر سر منابع و نفوذ بر قلمروها کردند.

قبل از اینکه به توصیف جنگ داغ بپردازم، می‌خواهم درباره تاکتیک‌های رایجی که وقتی ابزارهای اقتصادی و سرمایه‌ای به سلاح تبدیل می‌شوند استفاده می‌شوند، بیشتر توضیح دهم.

آن‌ها بوده‌اند و هنوز هستند:

  • توقیف/مصادره دارایی‌ها: جلوگیری از استفاده یا فروش دارایی‌های خارجی که دشمن/رقیب به آن‌ها متکی است. این اقدامات می‌توانند از توقیف دارایی برای گروه‌های هدفمند در یک کشور (مانند تحریم‌های فعلی آمریکا علیه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران یا توقیف اولیه دارایی آمریکا علیه ژاپن در جنگ جهانی دوم) تا اقدامات شدیدتر مانند انکار یک‌جانبه بدهی یا مصادره کامل دارایی‌های یک کشور (مانند آنچه برخی از سیاست‌گذاران ارشد آمریکا درباره پرداخت نکردن بدهی‌هایمان به چین صحبت کرده‌اند) متغیر باشند.
  • مسدود کردن دسترسی به بازارهای سرمایه: جلوگیری از دسترسی یک کشور به بازارهای سرمایه خود یا کشور دیگر (مانند اینکه در سال ۱۸۸۷ آلمان خرید اوراق بهادار و بدهی روسیه را برای جلوگیری از تقویت نظامی روسیه ممنوع کرد؛ آمریکا اکنون تهدید می‌کند این کار را با چین انجام دهد).
  • تحریم‌ها/محاصره‌ها: مسدود کردن تجارت کالاها و/یا خدمات در کشور خود و در برخی موارد با طرف‌های ثالث بی‌طرف به منظور تضعیف کشور هدف یا جلوگیری از دستیابی آن به اقلام ضروری (مانند تحریم نفتی آمریکا علیه ژاپن و قطع دسترسی کشتی‌هایش به کانال پاناما در جنگ جهانی دوم) یا مسدود کردن صادرات از کشور هدف به کشورهای دیگر، که بدین ترتیب درآمد آن‌ها را قطع می‌کند (مانند محاصره فرانسه بر بریتانیا در جنگ‌های ناپلئونی).

اگر علاقه‌مند به دیدن چگونگی اعمال این تاکتیک‌ها از سال ۱۶۰۰ تا کنون هستید، آن‌ها در economicprinciples.org در دسترس هستند.

جنگ داغ آغاز می‌شود

در نوامبر ۱۹۳۷، هیتلر به‌طور مخفیانه با مقامات ارشد خود ملاقات کرد تا برنامه‌هایش برای توسعه آلمان برای به دست آوردن منابع و گرد هم آوردن نژاد آریایی را اعلام کند. سپس آن‌ها را به اجرا گذاشت، ابتدا اتریش را ضمیمه کرد و سپس بخشی از چکسلواکی وقت را که حاوی منابع نفتی بود تصرف کرد. اروپا و آمریکا با احتیاط نظاره‌گر بودند و نمی‌خواستند بلافاصله پس از ویرانی جنگ جهانی اول به جنگ دیگری کشیده شوند.

مانند همه جنگ‌ها، مجهولات بسیار بیشتر از معلومات بودند زیرا الف) قدرت‌های رقیب تنها زمانی وارد جنگ می‌شوند که قدرت‌هایشان تقریباً قابل مقایسه باشد (در غیر این صورت برای قدرت آشکارا ضعیف‌تر، خودکشی احمقانه خواهد بود) و ب) اقدامات و واکنش‌های احتمالی بسیار زیادی وجود دارد که نمی‌توان پیش‌بینی کرد. تنها چیزی که در آغاز یک جنگ داغ معلوم است این است که احتمالاً بسیار دردناک و احتمالاً ویرانگر خواهد بود. در نتیجه، رهبران باهوش معمولاً تنها زمانی وارد آن‌ها می‌شوند که طرف مقابل آن‌ها را در موقعیتی قرار داده باشد که یا بجنگند یا با عقب‌نشینی ببازند. برای متفقین، آن لحظه در ۱ سپتامبر ۱۹۳۹، زمانی که آلمان به لهستان حمله کرد، فرا رسید.

آلمان غیرقابل توقف به نظر می‌رسید؛ در مدت کوتاهی دانمارک، نروژ، هلند، بلژیک، لوکزامبورگ و فرانسه را تصرف کرد و اتحادهایش را با ژاپن و ایتالیا که دشمنان مشترک داشتند و از نظر ایدئولوژیک همسو بودند، تقویت کرد. با تصرف سریع قلمرو (مانند رومانی غنی از نفت)، ارتش هیتلر توانست منابع نفتی موجودش را حفظ کند و به‌سرعت منابع جدیدی به دست آورد. تشنگی برای منابع طبیعی و به دست آوردن آن‌ها، محرک اصلی ماشین جنگی نازی باقی ماند که کمپین‌هایش را به روسیه و خاورمیانه گسترش داد. جنگ با شوروی اجتناب‌ناپذیر بود؛ تنها سؤال این بود که چه زمانی. اگرچه آلمان و اتحاد جماهیر شوروی پیمان عدم تجاوز امضا کرده بودند، آلمان در ژوئن ۱۹۴۱ به روسیه حمله کرد که آلمان را در یک جنگ بسیار پرهزینه در دو جبهه قرار داد.

در اقیانوس آرام در سال ۱۹۳۷، ژاپن اشغال چین را گسترش داد و به‌طور وحشیانه کنترل شانگهای و نانکینگ را به دست گرفت و تخمین زده می‌شود که ۲۰۰ هزار غیرنظامی چینی و رزمندگان خلع‌سلاح‌شده را تنها در تصرف نانکینگ کشت. در حالی که آمریکا انزواطلب باقی ماند، هواپیماهای جنگنده و خلبان به دولت چیانگ کای‌شک برای مقابله با ژاپنی‌ها ارائه داد و پایش را در جنگ گذاشت. درگیری‌ها بین آمریکا و ژاپن شروع به شعله‌ور شدن کرد. یک سرباز ژاپنی به صورت کنسول آمریکا، جان مور آلیسون، در نانکینگ سیلی زد و هواپیماهای جنگنده ژاپنی یک کشتی توپدار آمریکایی را غرق کردند.

در نوامبر ۱۹۴۰، روزولت پس از کارزار انتخاباتی با وعده دور نگه داشتن آمریکا از جنگ، مجدداً انتخاب شد، حتی با اینکه آمریکا در حال انجام اقدامات اقتصادی برای حفاظت از منافعش، به‌ویژه در اقیانوس آرام، بود و از حمایت‌های اقتصادی برای کمک به کشورهایی که با آن‌ها همدلی داشت و تحریم‌های اقتصادی علیه آن‌هایی که نداشت استفاده می‌کرد. در اوایل ۱۹۴۰، هنری استیمسون، وزیر جنگ، تحریم‌های اقتصادی تهاجمی علیه ژاپن را آغاز کرده بود که به قانون کنترل صادرات ۱۹۴۰ منتهی شد. در اواسط ۱۹۴۰، آمریکا ناوگان اقیانوس آرام آمریکا را به هاوایی منتقل کرد. در اکتبر، آمریکا تحریم را تشدید کرد و «تمام آهن و فولاد به مقاصدی غیر از بریتانیا و کشورهای نیمکره غربی» را محدود کرد. برنامه این بود که ژاپن را از منابع قطع کند تا آن‌ها را مجبور به عقب‌نشینی از بیشتر مناطقی که تصرف کرده بودند، کند.

در مارس ۱۹۴۱، کنگره قانون وام-اجاره را تصویب کرد که به آمریکا اجازه می‌داد تجهیزات جنگی را به کشورهایی که تشخیص می‌داد به شیوه‌هایی عمل می‌کنند که «برای دفاع از ایالات متحده حیاتی» هستند، وام دهد یا اجاره دهد، که شامل بریتانیای کبیر، اتحاد جماهیر شوروی و چین می‌شد. کمک به متفقین هم از نظر ژئوپلیتیکی و هم از نظر اقتصادی برای آمریکا خوب بود زیرا پول زیادی از فروش سلاح، غذا و سایر اقلام به این کشورهای به‌زودی متحد که در حین جنگیدن برای حفظ تولید تقلا می‌کردند، به دست آورد. اما انگیزه‌هایش کاملاً تجاری نبود. بریتانیای کبیر در حال تمام شدن پولش (یعنی طلا) بود، بنابراین آمریکا به آن‌ها اجازه داد پرداخت را تا بعد از جنگ به تعویق بیندازند (در برخی موارد پرداخت را کاملاً معاف کرد). اگرچه اعلام جنگ صریح نبود، قانون وام-اجاره عملاً به بی‌طرفی ایالات متحده پایان داد.

وقتی کشورها ضعیف هستند، کشورهای مخالف از ضعف‌هایشان برای کسب منافع سوءاستفاده می‌کنند. فرانسه، هلند و بریتانیای کبیر همه مستعمراتی در آسیا داشتند. با کشیده شدن بیش از حد در جنگ در اروپا، نتوانستند از آن‌ها در برابر ژاپنی‌ها دفاع کنند. از سپتامبر ۱۹۴۰، ژاپن به چندین مستعمره در جنوب شرقی آسیا حمله کرد، با شروع از هندوچین فرانسه، و آنچه را «منطقه منابع جنوبی» می‌نامید به «حوزه همکاری و رفاه بزرگ آسیای شرقی» خود اضافه کرد. در سال ۱۹۴۱، ژاپن ذخایر نفتی در هند شرقی هلند را تصرف کرد.

این توسعه قلمروی ژاپن تهدیدی برای جاه‌طلبی‌های اقیانوس آرام خود آمریکا بود. در ژوئیه و اوت ۱۹۴۱، روزولت با منجمد کردن تمام دارایی‌های ژاپن در ایالات متحده، بستن کانال پاناما به روی کشتی‌های ژاپنی و تحریم صادرات نفت و گاز به ژاپن پاسخ داد. این سه‌چهارم تجارت ژاپن و ۸۰ درصد نفتش را قطع کرد. ژاپن محاسبه کرد که در دو سال نفتش تمام می‌شود. این ژاپن را در موقعیتی قرار داد که باید بین عقب‌نشینی یا حمله به آمریکا یکی را انتخاب کند.

در ۷ و ۸ دسامبر ۱۹۴۱، ژاپن حملات هماهنگی را به نیروهای نظامی آمریکا در پرل هاربر و فیلیپین انجام داد. این نشان‌دهنده آغاز جنگ اعلام‌شده در اقیانوس آرام بود که آمریکا را نیز وارد جنگ در اروپا کرد. در حالی که ژاپن برنامه‌ای به‌طور گسترده شناخته‌شده برای پیروزی در جنگ نداشت، خوش‌بین‌ترین رهبران ژاپنی معتقد بودند که آمریکا خواهد باخت زیرا در دو جبهه می‌جنگید و زیرا سیستم سیاسی فردگرایانه/سرمایه‌دارانه‌اش نسبت به سیستم‌های خودکامه/فاشیستی ژاپن و آلمان با مجتمع‌های فرماندهی نظامی-صنعتی‌شان پست‌تر بود. آن‌ها همچنین معتقد بودند که تمایل بیشتری به تحمل و مردن برای کشورشان دارند، که محرک بزرگی برای اینکه کدام طرف برنده شود است. در جنگ، توانایی تحمل درد حتی مهم‌تر از توانایی وارد کردن درد است.

سیاست‌های اقتصادی زمان جنگ

همان‌طور که ارزش دارد توجه کنیم تاکتیک‌های کلاسیک جنگ اقتصادی چیست، همچنین ارزش دارد توجه کنیم سیاست‌های اقتصادی کلاسیک زمان جنگ در درون کشورها چیست. این‌ها شامل کنترل‌های دولتی بر تقریباً همه چیز می‌شود زیرا کشور منابعش را از سودآوری به جنگ‌سازی تغییر می‌دهد – مثلاً دولت تعیین می‌کند الف) چه اقلامی مجاز به تولید هستند، ب) چه اقلامی می‌توانند در چه مقادیری خرید و فروش شوند (جیره‌بندی)، ج) چه اقلامی می‌توانند وارد و صادر شوند، د) قیمت‌ها، دستمزدها و سودها، ه) دسترسی به دارایی‌های مالی خود، و و) توانایی انتقال پول خود به خارج از کشور. از آنجا که جنگ‌ها گران هستند، به‌طور کلاسیک دولت ز) بدهی زیادی منتشر می‌کند که پولی می‌شود، ح) برای معاملات بین‌المللی به پول غیراعتباری مانند طلا تکیه می‌کند زیرا اعتبارش پذیرفته نمی‌شود، ط) به‌صورت خودکامه‌تر حکومت می‌کند، ی) انواع مختلف تحریم‌های اقتصادی بر دشمنان اعمال می‌کند، از جمله قطع دسترسی آن‌ها به سرمایه، و ک) دشمنان این تحریم‌ها را بر آن‌ها اعمال می‌کنند.

وقتی آمریکا پس از حمله به پرل هاربر وارد جنگ‌های اروپا و اقیانوس آرام شد، سیاست‌های اقتصادی کلاسیک زمان جنگ در بیشتر کشورها توسط رهبرانی که رویکردهای خودکامه‌ترشان به‌طور گسترده توسط جمعیت‌هایشان حمایت می‌شد، اجرا شد. جدول زیر آن کنترل‌های اقتصادی را در هر یک از کشورهای بزرگ نشان می‌دهد.

حرکات بازار در طول سال‌های جنگ داغ به‌شدت تحت تأثیر هم کنترل‌های دولتی و هم عملکرد کشورها در نبردها با تغییر احتمالات پیروزی و باخت قرار داشت. جدول بعدی کنترل‌های اعمال‌شده بر بازارها و جریان‌های سرمایه را که توسط کشورهای بزرگ در طول سال‌های جنگ اجرا شد، نشان می‌دهد.

بسته شدن بازارهای سهام در تعدادی از کشورها رایج بود و سرمایه‌گذاران در سهام را بدون دسترسی به سرمایه‌شان گیر انداخت. همچنین باید اشاره کنم که پول و اعتبار در طول جنگ بین کشورهای غیرمتحد به‌طور رایج پذیرفته نمی‌شد به دلیل احتیاط موجه درباره اینکه آیا ارز ارزشی خواهد داشت یا نه. همان‌طور که قبلاً اشاره شد، طلا – یا در برخی موارد نقره یا مبادله پایاپای – سکه رایج در جنگ‌ها است. در چنین زمان‌هایی، قیمت‌ها و جریان‌های سرمایه معمولاً کنترل می‌شوند، بنابراین گفتن اینکه قیمت‌های واقعی بسیاری از چیزها چیست دشوار است.

از آنجا که باختن جنگ‌ها معمولاً منجر به نابودی کامل ثروت و قدرت می‌شود، حرکات آن بازارهای سهامی که در سال‌های جنگ باز ماندند، عمدتاً توسط عملکرد کشورها در نبردهای کلیدی هدایت می‌شد، زیرا این نتایج احتمال پیروزی یا شکست را برای هر طرف تغییر می‌داد. برای مثال، سهام آلمان در آغاز جنگ جهانی دوم عملکرد بهتری داشت زیرا آلمان قلمرو را تصرف کرد و تسلط نظامی برقرار کرد، در حالی که پس از اینکه قدرت‌های متفق مانند آمریکا و بریتانیا جریان جنگ را تغییر دادند، عملکرد ضعیف‌تری داشت. پس از نبرد میدوی در ۱۹۴۲، سهام متفقین تقریباً به‌طور مداوم تا پایان جنگ رشد کرد، در حالی که سهام محور ثابت یا نزولی بود. همان‌طور که نشان داده شده، هم بازار سهام آلمان و هم ژاپن در پایان جنگ بسته شدند، حدود پنج سال بازگشایی نشدند و وقتی بازگشایی شدند عملاً نابود شده بودند، در حالی که سهام آمریکا بسیار قوی بود.

حفاظت از ثروت در زمان جنگ دشوار است، زیرا فعالیت‌های اقتصادی عادی محدود می‌شوند، سرمایه‌گذاری‌های سنتی امن دیگر امن نیستند، تحرک سرمایه محدود است و مالیات‌های سنگین وقتی مردم و کشورها برای بقای خود می‌جنگند اعمال می‌شود. حفاظت از ثروت کسانی که آن را دارند نسبت به نیاز به بازتوزیع ثروت برای رساندن آن به جایی که بیشتر مورد نیاز است، اولویت ندارد. در مورد سرمایه‌گذاری، تمام بدهی را بفروشید و طلا بخرید زیرا جنگ‌ها با قرض گرفتن و چاپ پول تأمین مالی می‌شوند که بدهی و پول را کاهش ارزش می‌دهد، و زیرا بی‌میلی موجهی برای پذیرش اعتبار وجود دارد.

نتیجه‌گیری

هر قدرت جهانی دوران شکوفایی خود را دارد، به لطف منحصربه‌فرد بودن شرایطشان و ماهیت شخصیت و فرهنگشان (مثلاً آن‌ها عناصر ضروری اخلاق کاری قوی، هوشمندی، انضباط، آموزش و غیره را دارند)، اما همه آن‌ها در نهایت افول می‌کنند. برخی این کار را با ظرافت بیشتری انجام می‌دهند، با تروما کمتر، اما با این حال افول می‌کنند. افول‌های تروماتیک می‌توانند به بدترین دوره‌های تاریخ منجر شوند، زمانی که درگیری‌های بزرگ بر سر ثروت و قدرت هم از نظر اقتصادی و هم از نظر جان‌های انسانی بسیار پرهزینه هستند.

با این حال، لازم نیست چرخه به این شکل طی شود اگر کشورها در مراحل ثروتمند و قدرتمند خود مولد بمانند، بیش از آنچه خرج می‌کنند درآمد داشته باشند، سیستم را برای بیشتر جمعیت‌هایشان به‌خوبی کار کنند و راه‌هایی برای ایجاد و حفظ روابط برد-برد با مهم‌ترین رقبایشان پیدا کنند. تعدادی از امپراتوری‌ها و سلسله‌ها خود را برای صدها سال حفظ کرده‌اند، و ایالات متحده، در سن ۲۴۵ سالگی، ثابت کرده که یکی از ماندگارترین‌هاست.